سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
من امشب یه جورایی باز دیوونه شدم....یعنی دیوونه بودم دیوونه تر شدم
اصلا این موقع از سال که میشه میزنه به سرم....یه جوریه...هوا خیلی دلمو میلرزونه....امسالم مثه سالای قبل که تو این هوا دلتنگ میشدم دلتنگم....اما فرق داره این با اون.....سالای قبل مهربونیم فقط یه خیال بود اما امسال یه واقعیت.....
اون موقع واسه اومدنش دعا میکردم اما حالا واسه موندنش.....میشه مهربونم تا وقتی زنده ام پیشم بمونه...
دوست ندارم این جوری جرف بزنما....آخه اینجور حرف زدن یعنی محدودیت واسه مهربونم....هنوز نمیدونم این محدودیت خوبه یا بد....
من دوست دارم مهربونمو داشته باشم اما از یه طرف دوست ندارم محدودش کنم...گیج شدم.....واسم دعا کنین تا بفهمم....

نوشته شده توسط بهاری در ساعت 10:12 بعد از ظهر |
لینک
|
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
چند شب پیش به نیت خودم و مهربونم حافظ باز کردم....نمیدونی اشکمو چطور درآورد.....بد نیس بخونیش.....
مژده ی وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو گر بنده ی خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم
بر سرتربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم


نوشته شده توسط بهاری در ساعت 6:23 بعد از ظهر |
لینک
|
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
نوشته شده توسط بهاری در ساعت 6:11 بعد از ظهر |
لینک
|
شنبه بیستم مرداد 1386
نوشته شده توسط بهاری در ساعت 10:52 قبل از ظهر |
لینک
|
سه شنبه نهم مرداد 1386
نوشته شده توسط بهاری در ساعت 10:6 بعد از ظهر |
لینک
|
یکشنبه هفتم مرداد 1386
نوشته شده توسط بهاری در ساعت 9:12 بعد از ظهر |
لینک
|
شنبه ششم مرداد 1386
نوشته شده توسط بهاری در ساعت 9:56 قبل از ظهر |
لینک
|
شنبه ششم مرداد 1386
نوشته شده توسط بهاری در ساعت 9:45 قبل از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
الان داشتم با مهربونم حرف میزدم...میدونی چی شد؟؟؟
وقتی داشت باهام حرف میزد دلم واسش تنگ شد
تا حالا شده یکی داره باهات حرف میزنه اینجور شی؟؟؟؟
خنده داره....میدونی چیه؟؟تازگیا نمیدونم به چای دوست دارم بهش چی بگم که عمق عشقمو نشون بده...آخه هیچی پیدا نمیکنم که لایقش باشه....مهربون من انقدر خوبه که واسه خوب بودنشم باید یه چیزه دیگه گفت....نمیدونم شماها میگین چی میتونم جای دوست دارم بهش بگم؟؟؟؟

نوشته شده توسط بهاری در ساعت 6:52 بعد از ظهر |
لینک
|
چهارشنبه سوم مرداد 1386
من یه مهربونی دارم که که وسط یه ظهر تابستونی بهم یه مهربون هدیه داد....منم اومدم از مهربونم واستون بگم...اینکه از وقتی اومده چقدر زندگیم فرق کرده...اینکه بعد از ۴ سال منتظر بودن بالاخره سروکلش پیدا شد.....
انقدر بهش گفتم بیا بیا که اومد...تو خونه ی من قدم همتون به روی چشم...دوست دارم چیزایی بنویسم که وقتی خوندین واسه من و مهربونیم دعا کنین...یادتون نره ها....من به دعاهاتون نیاز دارم....

نوشته شده توسط بهاری در ساعت 8:48 بعد از ظهر |
لینک
|